|
Tuesday, November 18, 2003 دستهايم را بگير، و با آنها لمس کن لطافت جاری سفر آبها را، يا در کف آنها لانه ای برای پرستوهای مهاجر بساز.و با پاهايم قدم بردار، چه لذتی دارد احساس بلوغ خيابان زندگی زير گامهای مشتاق، ولی مواظب باش تا حرمت حيات يک مورچه را زير پا نگذارند. و بيا در آغوشم خانه ای بساز، تا نگذارد غبار غربت تنهايی پوست تنت را کدر کند. و چشمهايم را به تو می بخشم. با آنها صدای شوق کودکان را ببين که در لای علفها به دنبال خدا می گردند. و هر وقت دلت گرفت، انعکاس زيبايی وجودت را در آنها نظاره کن. و گوشهايم برای تو، خوب گوش کن تا صدای آزادی بادهای جهان را برايت زمزمه کنند. و اگر قاصدکی ديدی ، خواهند گفت:"پيام داد، دوستت دارم"! و قلبم را بردار، و تمام حجم شفافش را پر از فوتونهای نورانی عشق کن. بعد يک گوشه تاريک آسمان بياويز ، تا وقتی به آسمان نگاه می کنی، طرح شادی روی لبانت بنشيند. و اگر پرسيدند:"به چه می خندی؟"، تو بگو:"هيچ، شهابی ديدم بازيگوش، آرزويی کردم". و روحم . . . . . . تمام سطحش ارزانی تو باد.
|
بايگانی:
|