|
Friday, September 23, 2005 سالهاست که دیگه مدرسه نمی رم.اما این آخرین روز تعطیلات تابستونی . . . هنوز که هنوز عصر جمعه آخر تعطیلات حس کابوس یه اعدامی رو داره. انگار که فقط و فقط تا فردا صبح وقت داری. و همه جا حسش می کنی، تو اشعه کم رنگ خورشید، تو غروب طولانی جمعه که انگار خیال نداره دست از سرت بر داره، تو سو سوی بی رمق چراغ تو کوچه که از لا به لای برگای خشکیده درختا می بینی، تو نسیم خنک پاییزی که از لای پنجره اتاقت میاد تو و سر انگشتای دست و پات یخ می زنه، تو صدای قرآن زود هنگام مسجد محل و . . . و انگار تو این حس غریب داری غرق می شی و دست و پا زدن هیچ فایده ای نداره. حتی روشن نکردن چراغ اتاق، تلالو از دست رفته بعد از ظهر تابستون رو بر نمی گردونه! اینجوری آدم توی پاییز حل می شه.
|
بايگانی:
|